اتفاق بد
سلام مامانی خاله مامان فوت کردند ومن ودایی اراز هم فردا صبح خیلی زود می رویم اصفهان تا به مراسم تدفین برسیم مادر جون وپدر جون د یروز راهی شدند وحال وروز خوبی ندارم وامید دارم خاله خوبم خوب وراحت بخوابه دو ماهی در کما بود وبالاخره رفتن انتخاب کرد ماهم جز احترام به خواست خدایی خود چاره ای نداریم فردا غروب برمی گردم وپست این ماه تکمیل می کنم دوستون دارم به اندازه لحظه به لحظه زندگیم
نویسنده :
سولماز
22:35
مردادماه
سلام گلهای مامان بالاخره توانستم بیام وچند خطی بنویسم این ماه سخت داره می گذره ویک سری گرفتاری ریز ودرشت داریم واز همه بدتر فوت خاله ام بود که سه شنبه گذشته در باغ رضوان اصفهان با او وداع کردیم من ودایی اراز ساعت چهار صبح حرکت کردیم تا به مراسم تدفین برسیم وهشت غروب هم خونه بودم تا مثل همیشه براتون قصه بگم چون هر کسی براتون قصه می گه می گید نگو بلد نیستی مامانم بیاد به خاطر همین خودم رسوندم تا در کنارتون باشم واگر اشتباه نکنم ما یکشنبه پنچ مرداد رفتیم ویلا وسه ساعته ونیمه رسیدیم وخونه چون نقاشی شده بود ریخت وپاش بود و به خاطر همین رفتیم ویلایی روبروی در شهرک شما شروع به تخریب ویلایی پدر جون ومادر جون کردید وبابای من هم تنها بود بدون م...
نویسنده :
سولماز
22:25
عکس
همه عکسها در محوطه ویلا است به جز یکی که در لایکو نور بقیه عکسها ادامه مطالب ...
نویسنده :
سولماز
12:28
دلنوشته
سلام خوابیدید وشاید راحت شدید از دست من ..منی که این روزها تلخم وخسته وشما لج باز وگریان اهنگ خونه مثل همیشه نیست تلخه... من مقصرم شما مقصرید زمانه مقصر کی مقصره؟ منی که بی حوصله ام منی که صبور نیستم منی که دلم اشوبه منی که خسته ام منی که انقدر درگیر روزمره گی زندگی شدم وانقدر درگیر تلخی های خودم شدم که یادم رفته شاید این بدو بدوها شاید این لجبازی شما شاید این دعواهای شما سر کوچکترین چیزها حتی مادرتون شاید این قهرها ودادوبیدادهاتون ارزوی خیلیها باشه یادم رفت که داشتن این روزها ارزوی سالهای نه چندان دورم پس چرا یادم می رود که صبحها به جای خدا رحم کنه بگه سلام خدا ..چرا یادم رفته که من مادرم نباید دلم ارامش بخواهد جرا ...
نویسنده :
سولماز
23:48
من وشما
سلام بعد از چند وقت حس خوب نداشتن دوباره برگشتم دیشب رفتم پیش پندارکوچولو بعد از خوابیدن همه شما ها ..وقتی در اغوشم گرفتمش بوی بهشت می داد بوی اشنای شما ها را صدای اشنای داشت صدای شما را وزمزمه می کرد اهنگ خوش بهشت دلم پر زد برای روزهای نوزادیتون ویا نه برای روزهای جنییتون روزهای که من پر بودم از شما وشما من بودید دلم هوای زمانی را کرد که مثل یک پرتقال خودتون جمع می کردید وانقدر لگد بارونم می کردید که بدنم کوفته می شد دلم تنگ شد برای یک شنبه های که صدای قلبتون مثل ملودیی زیبایی پخش می شد دلم لوس شدن وناز کردن می خواست ودلم تنگ شد برای روزهای که اینقدر خدا نزدیکم بود که تو چشمهای شما می دیدمش ودستش تو دستم حس می کردم دلم پر کشید برای زمان...
نویسنده :
سولماز
21:46
من
دلم هوای خونه مادر بزرگم کرده هوای اب بازی توی حوض دلم هوای خاله بازی کرده هوای لی لی هوای دوچرخه بازی هوای عروسکم همونی که خاله ام از اسپانیا اورده بود وگریه می کرد ومی خندید .همونی که بابام از مکه اورده بود وچهاردست وپا می رفت واواز می خواند دلم هوای جعبه موزیکال کوکیم کرده که مامانم خریده بود ویه بالرین داشت که می چرخید....دلم دعواهام با دایی اراز وزور گویهام می خواهد دلم خنده های کودکیم می خواهد دلم بدجوری هوای شهرم تبریز وکرده دلم مدرسه ای را می خواهد که پنچ سال مامانم مدیرش بود می خواهد. دلم پر می زند برای یک همچین روز وشبایی که انگار بزرگترین تصمیم زندگیم می گرفتم وفردا...
نویسنده :
سولماز
0:34
شما در تله کاببین
دخترم
دخترکم زمانی که برای اولین بار اعلام کردند قل سمت چپ دختر دریافتم مهمانی ازجنس بلور دارم گوهری در دلم که پرنسس وزمانی که صدای گریه ظریفت در اطاق زایمان پیچید دریافتم فرزند ارشد من به فاصله یک دقیقه دختر وزمانی که ریزترین نوزادم نوزاد یک کیلو نیم برای اولین به من نشان دادند دریافتم فرشته ای از جنس خودمه اری من صاحب دخترکی شدم با چشمان به رنگ اسمان زیبا وجیغ جیغو وعاشقش شدم عاشق زمانی که هم بازیشم عاشق زمانی که هم صحبتمه عاشق زمانی که مدام قهره ومن منت ونازش می خرم عاشق زمانیم که می گه من خودم خیلی دوست دارم عاشق زمانیم که حاظر جوابیش همه را مبهوت می کنه اسمت هانا گذاشتم به معنای امید وپناه ومی دانم پناهمی وامیدمی عشقمی ومن در چشمان تو...
نویسنده :
سولماز
23:4
اندر حکایات ما
سلام قراربود امسال تولد نداشته باشم ولی بابای با یک کیک کوچک وهدیه وگل سورپرایزم کرد وفرداش مادر جون وپدر جون با هدیه ارزشمندشون ودور روزبعد هم دوباره دایی فراز کیک وکادو خرید وامد ودوباره شمع فوت کردم وکلی ذوق کردم وهفته بعدشم داشتم شما را می خوابندم که دیدم در می زنند در را باز کردم دیدم برف شادی وکیک از طرف دوستان خوبم ودایی عزیزتون کلی سورپرایز شدم مخصوصا این اخری که اصلا فکرشم نمی کردم خاله مریم دوست خوبم بقیه دوستان خبر دار کرده بود وخودشون پخته بودند ومیوه شستن وکیک راهم خاله سحر زحمت کشیده بود وهمه جمع شده بودند وزحمت کشیده بودند وامده بودند خیلی خوب بود البته بابایی باهاشون هماهنگ شده بود ولو نداده بود خلاصه که ماسه بار شمع ف...
نویسنده :
سولماز
22:24


